تبليغاتX
بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست
Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds
به ندای دلت گوش کن که بهترین راه کامیابیست

چشای تو نور کوچه باغ رازه
چشای من ظلمت شب نیازه
باهم دیگه رازونیازی داشتیم
حکایت دورودرازی داشتیم
اما پس ازاون آشنایی
اون هم دلی اون هم زبانی
از گردراه اومد جدایی
رفتی وچشم برام گذاشتی
تواین قفس تنهام گذاشتی
حالانمیدونم کجایی
کاشکی یکی بود ماروباهم آشتی میداد
کاشکی چشامون باز تو چشم هم می افتاد
امروزاگه تاریک و خاموش سیاهِ
فردا که شد دنیا پرازخورشید وماهِ

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:51 PM  توسط غریب تنها  | 

در قلب پاک تو ریشه دواندم

و در اعماق وجودت رشد کردم

آنقدر بالا آمدم تا از چشمان زیبایت افتادم......

 

با تو که هستم پاهایم راه رفتن را فراموش می کنند....

هنوز هم رد پیا تو در ذهنم مانده است....

 

پای سگ بوسید مجنون خلق گفت: این چه بود؟

گفت: این سگ گاه گاهی کوی لیلی کرده بود.....

 

در یک صبح خیس چشمانم بدرقه راهش شد و دیگر باز نگشت....

از آن زمان به بعد دیگر چشم دیدن هیچ چشم خیسی را ندارم........

 

همیشه توی مدرسه بهم یاد دادند:

1سال=12ماه

1ماه=4هفته

1هفته=7روز

1روز=24ساعت

1ساعت=60دقیقه

ولی کسی بهم نگفت که 1دقیقه بی تو = یک عمر تنهایی

 

وقتی به جز عشق چیزی برایمان باقی نمانده باش، برای نخستین بار آگاه می شویم که فقط عشق کافیست.............

 

تلاش نکن که زندگی را بفهمی ….زندگی را زندگی کن ...

تلاش نکن که عشق را بفهمی ….عاشق شو....
 
و چنین است که خواهی دانست.....این دانستن حاصل تجربه توست....


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 3:14 PM  توسط غریب تنها  | 

حرفات سنگین بود خیلی سنگین انقدر که ... منو ببخش ولی گریه کردم... راست می گی همراه با ماه رمضون  عشق کوچیک و ناز ما هم تموم شد... همه چیز تموم شد برای همیشه...عشقی پاک به پاکی دریا به پاکی بارون... چقدر دلم برای خندهات تنگ شده... سخته خیلی سخت تر از اون که فکرش رو می کردم... اما بدون اگه من عذاب کشیدم به خاطر عذابی بود که تو داشتی می کشیدی به خاطر رنجی بود که داشتم با بلاتکلیفی به تو می دادم نه بهت می گفتم میمونم نه می گفتم میرم این واسه خودم هم عذاب آور بود منتها مشکل اینجا بود که دلم نمی خواست لحظه ای حتی لحظه ای به این فکر کنم چیزی جز مرگ ما رو از هم جدا می کنه... اولا دلم نمی خواست حرفامو اینجا بنویسم چون می ترسیدم بعضی ها بخونن و بهمون بخندن اما حالا دیگه هیچ چیز برام مهم نیست... مهم تو بودی عشق من نه قصه عاشق شدن... گلم ما به حکمت خدا سر راه هم قرار گرفتیم... به حکمت خدا ۸ ماه تمام بهترین و زیباترین روزهای زندگیمونو بدون اینکه حتی یک روز باهم دعوا کنیم یا قهر باشیم گذروندیم... به حکمت خدا از هم جدا شدیم جوری که فکر می کریم دیگه آخرشه اما بازم رسیدیم به هم... و حالا به حکمت خودش همراه با تموم شدن ماه عزیزش از هم برای همیشه و این بار واقعا برای همیشه از هم جدا میشیم... و شاید دوباره روزی به حکمت خدا دوباره بهم رسیدیم... عزیزم غصه نخور درسته پیش هم نیستیم اما قلبمون همیشه پیشه همه ... نازنینم مواظب خودت باش....  و باز هم جمله ی  همیشگی ...

یه روز تو پاییز که غمت سر به سر دل می زاره ....

 مریم همونن کسی که بیشتر از همه دوست داره....

این جواب این حرفا بود اگه کسی می خواد بدونه به گل من سر بزنه تا بفهمه ماجرا چیه...  

                                            www.akharin-eshgh.blogsky.com/

          می سپارمت به خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 10:18 AM  توسط غریب تنها 

دوستت دارم هنوز هم با اینکه کوله بارم رو جم کردم و می خوام برم اما انگار نمیشه منم بخوام تو هم بخوای حالا کسایی که مخالف بودن نمیزارن راستی چرا؟

من که داشتم میرفتم بارم رو بسته بودم اما خاطره ها رو  جا نذاشته بودم اونم با خودم داشتم می بردم گذاشته بودم توی یه جعبه ناز داشتم با خودم می بردم تا اینکه باز نذاشتن گفتن بمون ... حالا موندم حالا هستم .... شاید بمونم برای همیشه باشم برای همیشه .... برای تو برای خودم ....

میدونی چند وقته ننوشتم برای تو برای خودم برای دلت برای دلم برای دلت ... دلم تنگه برای تو برای آغوش گرم تو برای نوازشات برای لحظه هایی که سرت رو شونم بود مثل چند روزه پیش آروم و مهربون سرت رو شونم بود دلم می خواست دستم رو دورت حلقه کنم دلم می خواست منم بغلت کنم و سرم رو بزارم رو سرت... اما....!!!!!!!!

دلم تنگه برای یک جمله جمله ای که چند ماه از گفتنش دوری می کنم با اینکه مدام توی قلبم زمزمه می کنم ... جمله ای که تو هم دلت برای شنیدنش تنگ شده ....  دوست دارم  خیلی هم دوست دارم ....

مواظب خودت باش ...................

این حرفها مالِ چند روزِ پیش بود شایدم هفته ی پیش و این ها برای امروزه برای امروز که بهم زنگ زدی وقتی صدای گرفتت رو شنیدم حس کردم که باز هم اتفاق باز هم فاجه و باز هم جدایی اما این بار با همیشه فرق داشت میدونی چرا؟ چون این بار تو بودی که بجای من دم از رفتم می زدی این بار تو بودی که تحملت سر اومده بود.... و این بار تو هستی که ساک خاطاتت رو بستی و داری میری.... برو برو نازنینم.... خدا به همرات....

نیومدم این حرفا رو بزنم که برگردی چون دیگه بی فایدست چون ....                                               قرار شد دیگه تو برای خودت تصمیم بگیری که چی کار کنی و تو تصمیمت رو گرفتی.... برای همیشه... رفتن.... میدونم که این هم به خاطر من بود اما من اینو نمی خواستم اگه می خواستم خودم می رفتم... حالا دیگه تموم شد.... همه چیز برای همیشه....

گلم من برات آرزوی موفقیت می کنم آرزوی خوشبختی و آرامش.... دلم خیلی برات تنگ میشه امیدوارم خدا این صبر رو به هر دومون بده.... تو رو خدا نازنینم خیلی مواظب خودت باش خیلی زیاد...

خدا حافظ........

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:10 AM  توسط غریب تنها  |