
|
به ندای دلت گوش کن که بهترین راه کامیابیست
|
به شكوه آنچه بازيچه نيست بينديش.
من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر صحنه بازي ست؛
من خوب ميدانم.
اما بدان كه همه براي بازيهاي حقير آفريده نشده اند.
مرا به بازي ِكوچك ِشكست خوردگي مكشان!
به همه سوي خود بنگر و باز مي گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند.
به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نامحدود.
به زندگي بينديش كه مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند.
به روزهاي اندوه باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد.
و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه يي را بر نميگرداند.
تو امروز بر فرازي ايستاده يي كه هزار راه را مي تواني ديد؛
وديدگان تو به تو امان مي دهند كه راه ها را تا اعماقشان بپايي.
در آن لحظه هاي خطير كه سپر مي افكني و مي گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،
در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي كني،
در آن لحظه يي كه تو از فراز،
پا در راهي مي گذاري كه آن سوي آن،
اختتام ِتمام ِانديشه ها و رؤياهاست،
در تمام لحظه هايي كه تو ميداني،
مي شناسي و مي خواهي شناخت،
به ياد داشته باش كه روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند.
به زمانْ بينديش و شبيخون ظالمانه زمان.
صبح كه ماهي گيران با قايق هايشان به دريا مي رفتند
به من سلام كردند و گفتند كه سلامشان را به تو كه هنوز خفته يي برسانم
. بيدار شو! بيدار شو و سلام ساده ي ماهي گيران را بي جواب مگذار!
من لبريز از گفتنم نه از نوشتن.
بايد اينجا روبروي من بنشيني و گوش كني.
ديگر تكرار نخواهد شد.

تازه فهمیدم که دنیا ۲ روزه![]()
چقدر جای تو خالی ست
کجاست لحظه دیدار
میان بغض، سکوتی از جنس فریاد است
بیا، که دیده، تو را آرزوی دیدار است
تو از قبله نوری، من از تبار صبوری
تو از سلاله عشقی، من از دیار نیاز
من از نگاه مانده به در خسته ام، عزیز رویایی
تویی نشسته به فردایم، بگو که می آیی
اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی
اگر شکسته دلی را بهانه میدانی
اگر سکوت غریبانه آیت عشق است
اگر صبر، صبر، صبر، بهای دیدار است
به جان غنچه نرگس تو را خریدارم
نشان ده مهر تو بر دل، به شوق دیدارم
من عاشقانه تو را در نماز از خدا می خواهم
شکوه نام تو را خوانده ، باز می خوانم
هزار پنجره از این نگاه لبریز است
بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزدیک است

آسمان گريه كرد
گلبرگ گل سرخي پرپر شد
خورشيد بر زمين بوسه زد
قناري خواند
به گمانم ،زير باران ،كسي
براي او كه نبودنش برايم
محال بود
عاشق شد ...*☺*☺*
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع![]()
از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي![]()
تو نميدانستي ..... تو نمي فهميدي .... كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت .... ليك بعد از ان شب ....هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد
بر غمم مي افزود.... جاي خالي تو را ميديدم
مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم.... به وفاي دل تو![]()
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود ..... ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم .... گريه سر مي دادم.... خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي![]()
تا سر انجام شبي سرد و بلند.... اشك چشمان سياهم خشكيد
آتش عشق تو خا كستر شد .... ياد تو در دل من پرپر شد
اندكي بعد گذشت.... اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است
قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم .... گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام.... نه تو را مي جويم ....حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد .... تو چه آسان گفتي دوستت دارم را
و چه آسان رفتي...
كاش مي فهميدي وسعت حرفت را....
آه...افسوس چه سود...
قصه اي بود و نبود....![]()
غروب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت
ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را ایین انداخت.
گلها هرگز خیانت نمی کنند..............
بازم دلم میگیره و می رم کناره پنجره
خودت بگو رنگ چشات چه جوری از یادم می ره؟
رفتی و چندتا خاطره برام گذاشتی یادگار
از غم دوری چشمات شدم خزون بی بهار
دلم نمی خواد صدات و یه لحظه از یاد ببرم
من هنوزم ناز تو رو هرچی که باشه می خرم
می خوام که برگردی و باز خنده رو لبهام بشونی
هرچی که دلتنگی دارم از دل تنهام برونی
بیا بیا بیا تا باز دست تو ی دستت بزارم
بذار که دنیا بدون دوست دارم دوست دارم![]()