تبليغاتX
بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست
Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds
به ندای دلت گوش کن که بهترین راه کامیابیست

دوباره من دوباره تو
دو همنفس دو همزبون
دوباره عشق دوباره ما
دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهائی پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پائیز بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه
می خوام آئینه خونه با چشمات همنشین باشه

دوست دارم من

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:44 AM  توسط غریب تنها  | 

          تقدیم به کسایی که دوستشون دارم و خودشون می دونن نیازی به معرفی نیست

                     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:57 AM  توسط غریب تنها  | 

           

با سقوط دستای تو در تنم چیزی فرو ریخت ، هجرتت اوج صدارو از فراز شاخه آویخت، ای زلال سبز جاری جای خوب غسل تعمید بی توباید مرد و پژمرد، زیر خاک باغچه پوسید ، فصلی که من با تو ما شد فصا سبز خواهش برگ ، فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ، تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود ، جز تو آغوش کدوم باغ سایه گاه خستگی بود ، بی تو باید بی تو باید تا نفس دارم ببارم من برای گریه کردن شونه هاتو کم می یارم ، چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست، این شکستن بی صدا بود هر صدایی که صدا نیست ، ای رفیق ناخوشی ها این باید بمیره، جز تو همراهی ندارم که شب از من پس بگیره، با تو به درود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد، پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد، فصلی که من با تو ما شد فصل؛ فصل سبز خواهش برگ، فصلی که ما بی تو من شد، فصل خاکستری برگ.....

                 غریب تنها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:55 AM  توسط غریب تنها 

   

                            تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

                           داغ دلم تازه می شه اسمت رو وقتی میارم

              

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:47 AM  توسط غریب تنها 

                            

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من راها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه؟

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

دلت رو شکسته بودن

همه قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها

                                عشق یعنی شکستن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:44 AM  توسط غریب تنها 

                                        
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:29 AM  توسط غریب تنها 

                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:2 AM  توسط غریب تنها  | 

 

اين سخن ها كه شنيدي همه از هجر و جفا بود
انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود
در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد
اي درغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود
خون چشمم كه براي تو دمي آب نباريد
اين شنيد از لب لعلت كه دگر وقت كافي بود
بي حد از پاي فتادم كه به دنبال تو گشتم
هاجر از بهر دو جرعه گه ز مروه به صفا بود
هرچه باريدم و دل را خبري زنده نگرداند
سيل اشكم سر سجاده و در كنج خفا بود
درد عشق دل ما را كه فقط بهر جدايي است
به شبانگاه و صباحي غم تو ذكر شفا بود
سخن ار مي طلبي گوي غم عاشق ما باش
نظر رحمت هو بر دل پاك ضعفا بود 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:46 AM  توسط غریب تنها 

                           فاش مي گويم از گفته خود دل شادم
                            بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 عشق یعنی شکستن. عاشقانه به پای یار نشستن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:40 AM  توسط غریب تنها 

- من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست
عزیزم دوستت دارم ..... *☺*☺*
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:38 AM  توسط غریب تنها 

آسمان گريه كرد
گلبرگ گل سرخي پرپر شد
خورشيد بر زمين بوسه زد
قناري خواند

به گمانم ،زير باران ،كسي
 براي او كه نبودنش برايم
محال بود
عاشق شد ...
*☺*☺*
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:0 AM  توسط غریب تنها 

من زندگی رو دوست ندارم ... خیلی خسته ام خیلی . دلم می خواد یه ذره فقط یه کوچولو جرات داشتم خودم رو از این دنیای نکبتی راحت می کردم دلم می خواست نباشم ... اخه ای خدا جون چرا من رو آوردی تو این دنیا خدا جون آخه چقدر؟ خدایا مگه این بنده ی کوچیکت چقدر توان داره ؟ تا چه حد می تونه این همه مسئله رو حل کنه ؟ به خودت قسم که من توانش رو ندارم خدایا من خیلی  شکننده تر و کوچیکتر از این حرفام....  خدایا تورو به خداوندیت قسم تو رو به بزرگی و کرامتت قسم.. تو رو به خودت قسم یا من رو ببر پیش خودت یا اینکه تحمل و صبرم رو زیاد کن .... به خودت قسم که دیگه نمی دونم چی کار کنم .... خدا جونم به خاکت می یفتم و با تمام وجود داد می زنم که کم آوردم .... آره گلم من کم آوردم .... خدا جونم این همه بنده گذاشتی این جا روی زمین اما هیچ کدومشون توجهی به من ندارن ... برای هیچ کس اهمیتی ندارم .... به جز یکی دو نفر که واقعا تنها همدم من هستن کسایی که برای یه لحظه حرف زدن و درد دل کردن باهاشون باید مدتها دنبالشون بگردم .... آخه اونا هم که گناه نکردن دوست و داداش ِ من شدن ... خودشون صد تای من مشکل دارن .... خدا جون ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به کی قسمت بدم ؟ به چی قسمت بدم؟ بابا چه جوری دیگه بگم کم آوردم؟ خسته شدم؟ بریدم؟؟؟؟ ای خداااااااااااااااا خودت بهم بگو.... تو رو خدا دوستای گلم اگه حتی فقط یه ذره دلتون برای من سوخت و خواستید برام دعا کنید فقط یه دعا بکنید .... دعا کنید خدا هرچه زودتر من رو ببره.... دعا کنید من از این زمین خاکی از این زندگی نکبتی از این دنیای لعنتی خلاص بشم..... اگه در حقم این لطف رو بکنید واقعا مدیونتون میشم.....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 0:35 AM  توسط غریب تنها  | 

می دونم گفتن کلمه ی ببخشید چیزی رو درست نمی کنه و دردی ازش دوا نمی شه .... راستش به جز گفتن این کلمه چیزه دیگه ای نمی تونم بگم .... به خدا منم فکر نمی  کردم یه روزی این جوری بشه و کار به جایی برسه که بخوام ازش جدا بشم .... می دونم که من رو خیلی دوست داره می دونم که من قلبش رو شکستم  اما به خدا قسم راهی جز این نداشتم دیگه بودنم کنارش بی فایده بود فقط باعث می شدم در آینده این جدایی براش سخت تر بشه اونم با وجود خانواده ی من .... نمی دونم کارم درست بوده یا نه اما آخه راهی نموده بود من برای خوشبختیش این کارو کردم .... من به یکی قول دادم دیگه نمی تونم بزنم زیر قولم .... میدونم می دونم به اون هم قول داده بودم قول داده بودم همیشه کنارش بمونم هیچ وقت ترکش نکنم .... اما آخه دیگه نمی شد اگه الان نمی رفتم .......... نمی دونم باید چی بگم و چی بخوام فقط تنها چیزی که از خدا می خوام بی نهایت خوشبختی برای کسی یه که به من بالا ترین محبت رو کرد کسی که از عشق چیزی برام کم نذاشت کسی که هیچ وقت نتونستم جواب خوبی هاشو  بدم و فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که مثل حالا ازش جدا بشم چون واقعا نمی دونستم که باید چی کار کنم .... دلم می خواست اون با کسی باشه که معنی عشق رو می دونه نه با من که فقط دم از عشق و عاشقی میزنه ..... اما چیزی ازش نمی دونم..... منم دوست دارم عاشق باشم منم دوست دارم طعم عاشق بودن رو بچشم .... منم دلم می خواد بفهمم که وقتی کسی دوستت داره وتوهم مثل اون عاشقانه دوستش داری چه مزه ای میده؟ ... اما چی کار کنم دست من که نبود من نمی دونم عشق چیه ..... من فراموش کردم که چه جوری می شه عاشق بود..... نمی دونم شاید دارم به خودم این جوری می قبولونم که من نمی تونم..... ولی به هر حال فعلا کم آوردم نمی تونم وقتی خودم تکیه گاه می خوام تکیه گاه کسی باشم که خودش بیشتر از من محتاج یه تکیه گاه محکم هست .....  نمی دونم به خدا نمی دونم .... فقط تنها چیزی که می دونم اینه که بهترین کار رو کردم چون اگه میذاشتم که این ماجرا ادامه پیدا کنه اون بیشتر از الان ضربه می خورد ..... حالا فقط یه چیز می خوام بگم . می خوام این جا پیش شماها ازش معذرت بخوام و براش آرزوی بهترین ها و زیبا ترین ها رو دارم ..... گلم من با تمام وجودم واست دعا می کنم که تو بتونی بهترین ِ بهترین ها رو پیدا کنی کسی که بتونی باهاش قشنگترین زندگی رو بسازی و تکیه گاه خوب و محکمی برای هم باشید .... و امیدوارم من اولیم کسی باشم که بهت تبریک می گم و خوشبختی تو رو می بینم ..... maryam

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 4:9 AM  توسط غریب تنها  | 

دوستت دارم خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی بتونی فکرش رو بکنی ای کسی که هنوز نه دیدمت نه می شناسمت نه اینکه می دونم کی هستی و الان کجای ولی یه جورایی برام آشنایی ... انگار... آره انگار یه جایی دیدمت.... منتظرت می مونم بیا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 3:45 AM  توسط غریب تنها  | 

نی نی لا لا کرده 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 3:39 AM  توسط غریب تنها  | 

          زمان چنان جاری شده و رفته که من نگاه کردم دیدم صبح شده

و من بدون اینکه متوجه آن باشم به اشتباهات و اینکه چه طور این رابطه درست می شه فکر می کردم ... در حالی که عشقی که نسبت به تو داشتم در حال اتمام بود منو این کشمکش نابود کرد باید از تو جدا بشم..... نمی دونم بدون اینکه تو رو از خودم برنجونم این کار رو بکنم یا نه تو هم کم و زیاد متوجه عوض شدن من شدی حتماً نقش کسی رو که دوستت داره رو بازی کردن به من نمی یاد ...

امیدوارم بتونی بفهمی امیدوارم این جدایی زیاد برات اثر نذاره

خواستی نفرینم کن خواستی کینه به دل بگیر تو برای خودت حق داری

اسمم رو به بدی یاد کن سرنوشتم رو با دستهات بنویس تو هم یه روز می فهمی

 

     عشق یعنی شکستن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 2:14 AM  توسط غریب تنها 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده ، نگو این دل دوری عشقت رو باور کرده ،

دل من خسته از این دست به دعا ها بردن همۀ آرزوهام با رفتن تو مردن ،

 حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه ،

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم توی هفتا آسمون تو تک ستارۀ منی به خدا ناز دو چشمات رو به دنیا نمی دم  ،

حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه...

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 2:0 AM  توسط غریب تنها 

گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین . گفتی خدا حافظ تو گفتم همین گفتی؟ همین. گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر می زدم با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم ، بازی عشق تو رو جانانه باختم ، مثل بازندهی خوب مردانه باختم ، همه ی ثروت من تحفۀ درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم ؛ لبخند آخرین من دروغ مصومانه بود برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود ، من مات ِ مات از بازی شطرنج عشق می آمدم شاه مهره ی دل رفته بود من لاف بردن می زدم ، قلعه ی دل اسب غرور لشکر تارو مار عشق دادم به ناز رخ  تو این همه یادگار عشق گفتم ببر هرچی که هست رقیب جلد چیره دست گفتی که مغروری هنوز با فتح این همه شکست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:49 AM  توسط غریب تنها  | 

سر به روی شانه های مهربانت می گذارم .... عقده ی دل می گشایم گریه بی اختیارم ....                         از غم نامردمی ها.... بغزها در سینه دارم ... شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم.... عشق صدها چهره دارد .... عشق تو آینه دارش... عشق را در چهره ی آینه دیدن دوست دارم ....             در خموشی چشم ما را... قصه ها و گفتو گو هاست ... من تو را در جذبه محراب دوست دارم ... من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم .... در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم ... چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم بهت سر کردان ابرم قله ی آرامشم .... شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ... من تو را برتر از من بالاتر از من دوست دارم ... شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ... بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...                                                                

                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:27 AM  توسط غریب تنها 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:15 AM  توسط غریب تنها 

                            

 این گل تقدیم کسانی که مریم کوچولو رو دوست دارند و می خوام بدونند که مریم کوچولو هم همشونو از ته ته ته دلش کوچیکش دوستشون داره

                                            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:14 AM  توسط غریب تنها  | 

باید رفت............
باید خود را ساخت برای آغازی دیگر
برای تولدی دیگر
سرزمین خاطره ها دیگر خشک و یخ زده و فرسوده است
آری باید رفت
تا آن سوی دشت بی انتهای محبت
تا آن سوی دیوار فاصله
تا بو کردن گل سرخ اسیر در گلدان تنهایی
تا آن سوی بی ستاره ترین شب پر ستاره
تا آن سوی وداع عشق
تا پرواز به سوی نقطه ی اوج تنهایی و باکسی
تا شکستن خود در خود عشق
تا دیباچه ای بر متن شب خاموش و بی صدا
تا شکستن در نقطه ی عشق .....تا خود عشق
آری باید رفت
باید رفت و دیده را بر بست ...........
فقط به رفتن فکر کرد
به امید اینکه در این راه بی انتها کسی پیدا شود
کسی که دستهایش قفس نباشد
تا اوج خواستن
آری...باید رفت،باید رفت......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:44 AM  توسط غریب تنها 

من بی تو یه ناتمومم من ....  بی تو یه نیمه جونم دور

 از تو نزار بمونم ....  من بی تو نه نمی تونم

 ای عشق راه دور من شکست  دل سبور من

 حادثه رفتن تو بود  ....  مهم نبود غرور من

 مهم نبود شکستنم ....  به پای تو نشستنم 

مهم تو بودی عشق من ....  نه غصه ی دل بستنم

من بی تو یه بی نشونم ....  من بی تو رو به جنونم

 دور از تو نزار بمونم .... من بی تو نه نزار بمونم

 جای تو آغوش منه ....  این معنی دوست داشتنه

 رفتی و خاطرات تو قلبم رو آتیش می زنه

 اشکات به وقتنت ...  عذاب تلخ باختنت

 ارزشش رو داشت عشق من ....  معجزه ی شناختنت

مهم نبود دل سوختنم ....  دور از تو پرپر زدنم

 به افتخار عشق تو می گم که بازنده م

                                                         maryam

      

                               

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:39 AM  توسط غریب تنها 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من...

 

کاش می دونستی لحظه ی جدا شدن از تو برام چقدر سخت بود کاش می دونستی روزی که بهم گفتی دیگه نمی خوام هیچ کدومتون رو ببینم با اینکه می دونستم از سراعصبانیت این حرف رو می زنی ولی چی بهم گذشت .... وقتی دستم رو گرفتی و گفتی می خواهم باهات حرف بزنم و من با بی رحمی تمام دستت رو رد کردم و گفتم دیگه هیچ حرفی نمونده که زده بشه وقتی با ناباوری تمام خودم رو هر روز از تو دور ترو دور تردیدم تا فراموشم کنی ... نمی دونی چه روزهای سختی داشتم و دارم، زندگی کردن بدون تو و به دور از دستان مهرونت برام آسون نیست ولی چه کنم که دیگه راه برگشتی برام نمونده ... یه بار که رفتی دیگه رفتی برگشتن بی فایدست ... درسته من و تو هم رو دوست داشتیم اما توی این مدت هیچ کس نفهمید که من واقعا عاشق نیستم هیچ کس حتی کسانی که بهم ادعای نزدیکی می کردن تظاهر به عشق برام از عاشق شدن آسون تر بود ... من چون نمی تونستم عاشق باشم چون  بلد نبودم عاشق باشم تو رو خیلی راحت از دست دادم ... کاش هیچ وقت دوستم نداشتی کاش هیچ وقت عاشقم نبودی .... دلم برای تو برای دستای مهربون تو برای گرمی صدات برای دیدن خنده های مهربونت و بخشش های بی نهایتت تنگ شده ... عزیزم برات آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم .... و باز هم ازت می خوام  اجازه بدی من اولین کسی باشم که دستت رو توی دست فرشتت می زارم و زندگی زیبا و جدیدتون رو تبریک می گم ...... کسی که همیشه برای خوشبختیت دعا می کنه maryam                                                  

      Sez-alphonse sunset             

          

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:32 AM  توسط غریب تنها  | 

 ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي ‏خواست فرياد بزنم:‌ نرو ..... دلش مي خواست فرياد بزنم :‌ بمون ‏‏.....ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :‌بمون ... اما ‏افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:28 AM  توسط غریب تنها