
|
به ندای دلت گوش کن که بهترین راه کامیابیست
|
* بی دلم همیشه تنگ است ، بی تو دنیا برایم سوت و کور است .
** بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره ی آسمان تاریک ، دلم خاموش است .
** بی تو زندگی بی مفهوم است ، بی تو عشق و عاشقی در دلم دور است .
** بی تو هوای دلم همیشه ابری است ، آسمان چشمانم همیشه بارانی است .
** بی تو زندگی برایم عذاب است ، گل های باغ دلم همیشه خشک و بی جان است .
** بی تو دریای دلم کویری و تشنه و خشک است ، آسمان آبی قلبم تیره و تار است .
** بی تو عشق از خانه دل فراری است ، و طاغچه خانه دل همیشه خالی است .
* بی دلم همیشه تنگ است ، بی تو دنیا برایم سوت و کور است .
** بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره ی آسمان تاریک ، دلم خاموش است .
** بی تو زندگی بی مفهوم است ، بی تو عشق و عاشقی در دلم دور است .
** بی تو هوای دلم همیشه ابری است ، آسمان چشمانم همیشه بارانی است .
** بی تو زندگی برایم عذاب است ، گل های باغ دلم همیشه خشک و بی جان است .
** بی تو دریای دلم کویری و تشنه و خشک است ، آسمان آبی قلبم تیره و تار است .
** بی تو عشق از خانه دل فراری است ، و طاغچه خانه دل همیشه خالی است .
** بی تو در دل آرزویی ندارم ، و تنها آرزویم از خدای خویش بودن تو در کنارم است .
** بی تو غروب ها برایم خهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است .
** بی تو جاده ی زندگیم بن بست است ، و پرنده ی آشیانه ی قلبم بی آواز هستند .
** بی تو وجودم در این دنیا بی ارزش است ، و نامم در کتاب زندگی خط خورده و فراموش شده است .
** بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست ، آرزوی قلبم مرگ است .
** بی تو در دل آرزویی ندارم ، و تنها آرزویم از خدای خویش بودن تو در کنارم است .
** بی تو غروب ها برایم خهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است .
** بی تو جاده ی زندگیم بن بست است ، و پرنده ی آشیانه ی قلبم بی آواز هستند .
** بی تو وجودم در این دنیا بی ارزش است ، و نامم در کتاب زندگی خط خورده و فراموش شده است .
** بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست ، آرزوی قلبم مرگ است .
زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی چی می گم
تو ندیدی اون نگاه رو تا بفهمی از کی می گم
چشمای اون زیر بارون سر پناه امن من بود
سایه بونه دنج پلکاش جایی برای گم شدن بود
تو پرنده بودی و من سر و ریشه هام توی زمین بود
اگه اونو دیده بودی با من این شعر رو می خوندی
نیمه شب داد می کشیدی نازنین چرا نموندی
حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم
زیر گلایه دارم از تو می نویسم
باد مرا خواهد برد ، تا یکی منزل دور ، تا به دریچه ای از جنس بلور ، تا سرا پرده ی خورشید به ادراک 3 نور و همان لحظه که اعماق وجودت به تپش می آید ، تو مرا خواهی دید ، بر بلندای سپهری دیگر و تو افسوس به لب می گویی که چرا دل نسپردی به دلی طوفانی .....
گویی سالیان درازیست که در پس پرده های تنهاییم روزها رفتند و من دیگر نمی دانم کدامینم ....؟؟؟؟ آه ای ستاره ها ... ای ستاره هائی که سر به دامن سیاه شب نهاده اید . ای ستارگانی که گویی روزنه ای از جهان جاودانه بر این جهان گشوده اید ... روزی او هم ستاره ای بود . ستاره ای که با نگاه شرم آلود خویش مرا می برد ... آه ای ستاره ها ... آخر بر من چه شد...؟؟ که در نگاهم مُرد آن همه نشاط و نغمه و ترانه ...؟؟؟؟ بر من چه گذشت ...؟؟ که بدین سان سر نگون و خاموش در بستر تنهاییم سر نهاده ام به روی نامه های او ... تا که وجودم در میان سطور اشک نشانی از وفای او...![]()
تو صمیمی تو از آنی که دلم می پنداشت
دل تو با همه ی آینه ها نسبت داشت
این خدا بود که از روز ازل بردل تو
آیه ی روشنی از عاطفه و عشق نگاشت
تو همان ساده ی سر سبز نجیبی که خدا
در میان دل پاکت صدفه آیه کاشت![]()
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدنش نیست .![]()
مهمان عزیزی باشی که فانوس خانه اش روشن نیست .![]()
چقدر سخت است آدم را از آرزوهایش دور کنند و او را به مسیر نا خواسته ای مجبور کنند چقدر سخت است دست نوشته هایت را نخوانده خاک کنند و اسمت را از خاطره ها پاک کنند. ![]()

من در کنار تو به آرامش می رسم،
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست ،
تو را عاشقانه می بوسم،![]()
تا با گرمی نفسهایم ،
به لبانت جان دهم و با گرمی نفسهایت،
جانی دوباره می گیرم.
دوستت دارم،![]()
با همه هستی خود ای هستی من دوستت دارم.
و هزاران بار خواهم گفت که :
من دوستت دارم.![]()
سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي
تو نميدانستي ..... تو نمي فهميدي .... كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت ....ليك بعد از ان شب ...هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد .... بر غمم مي افزود.... جاي خالي تو را ميديدم... مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم.... به وفاي دل تو
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود ..... ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم .... گريه سر مي دادم.... خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي
تا سر انجام شبي سرد و بلند.... اشك چشمان سياهم خشكيد
آتش عشق تو خا كستر شد .... ياد تو در دل من پرپر شد
اندكي بعد گذشت.... اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است
قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم .... گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام.... نه تو را مي جويم ....حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد .... تو چه آسان گفتي دوستت دارم را
و چه آسان رفتي .. ...كاش مي فهميدي وسعت حرفت را![]()
![]()
آه...افسوس چه سود .... قصه اي بود و نبود![]()
![]()
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.
من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم. ![]()
من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم. ![]()
من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند. ![]()
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد. ![]()
من به هر چه که خواستم نرسيدم ...
اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم![]()
![]()
ازاین جا که پرازغمه خسته شدم می خواهم برم
قلبم و که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز.... خداحافظ....دیگه میرم
اگه یه روزدردای دنیا بریزه توقلب من
ستاره ها خاموش بشن توآسمون شب من
من میمیرم ..... دیگه میرم …. خداحافظ
دیگه رفتم ..... پایان ثانیه منم .... هرجایی ساعت ببینم
عقربه هاشو میشکنم ..... حتی نشد واسه یه بار
من بدی یاتو خوب کنم ..... خورشید وکشتم تا دیگه
خودم بجات غروب کنم ..... دل میسوزه
ازم نخواه بیشترازاین اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده ازدلم خاکستر دو آتیشم
ریزه ریزه ..... دل میسوزه ..... خسته شدم
دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام
عاشق بودم .... خسته شدم ..... خسته شدم
دیگه میرم ..... گریه نکن ..... دل بیا بریم
ازعشق دیگه نگیم .... درد عشقی که کشیدیم
جزخدا به کسی نگیم![]()
باورهایم را از غریب آبادی آورده ام که رنگ ماندن داشت اما به غروب سردی پیوند خورد که معنای هجرت داشت. باور کنید باورهایم تنها جاودانگی تنهاییهاییم را تثبیت می کنند و غربتم دردهاییم را تشدید می کنند.
باور کنید آمده ام میان شما غریبه ای تازه باشم غریبه ای منفرد اما گمشده در دنیایتان، کاش باور می کردید
از واقعییت دنیایم بریده ام و به شهری آمده ام که مثل قصر رویایی است و مثل خواب گاهی تلخ و گاهی شیرین. می خواهم فریاد زنم شاید پنجره بیدار شودو مرا دوباره به سیاهی دنیای سردم پیوند زند. باور کنید آمده ام تا دستهای سردم را در تکامل سبزو گرمی محبتهایتان سبز و گرم کنم.![]()
اما پذیرای یک غریبه خواهید بود، غریبه ای که روزی آشنای مهربانیهایتان بود و چون به خطا پرواز کرد از حضور بودنتان دورش کردید و آیا باز پذیرا خواهید بود دستهایی را که مثل شب سیاه و مثل غروب تب زده است اما هنوز به التماس بوسه گاه دستهایتان بارانی ترین مشب چشمانش و زنده نگه داشته تا شاید پذیرا گردد.