تبليغاتX
بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست
Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds
به ندای دلت گوش کن که بهترین راه کامیابیست
سلام به همه ی دوستای خوبم مرسی از اینکه بهم لطف می کنید و با نظراتون تنهام نمی ذارید دوستای گلم اگه دوست داشتید بد نیست سری هم به آرشیو بزنید مطالبش قشنگه بدک نستراستی جا داره اینجا از دوست خوبم و داداشای گلم نهایت تشکر رو بکنم که تو این مدت و توی این مشکلات منو تنها نذاشتن و پشتم رو خالی نکردنامید وارم همیشه خوشبخت و سعادتمند باشندو زیر سایه ی خدای مهربون و خانوادی خوبشون زتدکی خوب و پر باری داشته باشن و همای رحمت همیشه بالای سرشون سایه داشته باشه داداشای مهربونم دوست گلم همتونو دوست دارم و همیشه توی قلب کوچیکم نگهتون می دارمامید وارم شما ها هم منو فراموش نکنیدبازم مرسی از این همه لطف و محبتتون

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 3:14 PM  توسط غریب تنها  | 

خدایا! تنها کِسم در تنها ترین تنهاییم تنهایم گذاشت! ای تنها کِسش! در تنها ترین تنهاییش تنهایش مگذار......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 2:8 PM  توسط غریب تنها 

ای کاش بهم نمی کفتی دیگه نمی خوام ببینمت ... ای کاش بهم نمی گفتی دیگه برام گل سرخ نیار ... که می تونستم برات هر روز گل سرخ سرخ بیارم ... ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم.... ای کاش می تونستم بهت نشون بدم که چقدر دوست دارم ... ای کاش اشکی داشتم که هدیه می کردم...ای کاش با من بودی... ای کاش من خودم بودم... ای کاش یه کم صبرم زیادتر بود... فقط یه کم...ای کاش یه کم اون روز رو فراموش می کردم.. ای کاش تمام این کاش ها واقعی بود.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 2:6 PM  توسط غریب تنها  | 

شبهایم بی ستاره شده است و مهتاب دیگر به میهمانی وجود بی تابم نمی آید

روزهای من پر از اندوه و تشویش است و خورشید را پشت ابرهای نا مهربانی و حسد پنهان کرده است.

قلبم لبریز از درد و تهی از شادی .

تمام وجودم را کینه ای آکنده از درد مرا فرا گرفته است.

من دیگر هستی ام را باخته ام . من برای باختن چیزی ندارم و تلاشی برای بردی نمی کنم.

امروز و دیروز و فردای من مه آلود است و غمگین .

ای کاش این دل پر درد مرا مرهمی بود .

ای کاش نمک بر زخم هایم نمی پاشیدند والتیم بخش وجودم بودند.

دست های سردم گرمای دیگران را هرگز باور ندارد.

من عشق را به مسخره گرفته ام و باور را در قلبم کشته ام.

بر ذهنم و خاطرم حک کرده ام باور هرگز تردید همیشه .

ایمان را به هر کسی و هر چیزی از یاد برده ام.

تمام راه های ورود قلبم را بسته ام و انتظار مهربانی و پاکی را از هیچکس ندارم.

من تمام هستی ام را به غم و سکوت و توهم آلوده کرده ام .

تمام وجودم را تهی از نیاز کرده ام و غنی و لبریز از بی نیازی .

من تمام آرزو هایم را به گور نشانده ام .

تمام خواسته ام مرگ است و آرزویم به خاک رفتن جسم متحرکم.

بی آرزویم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 2:1 PM  توسط غریب تنها  | 

از خواب بیدار شدم. دیدم صدای گریه می یاد . از اتاقم اومدم بیرون دیدم همه ی فامیل سر تا پا مشکی پوشیدن و دارن گریه می کنن ترسیدم . شبیه مجلس عزاداری بود . با خودم گفتم: یعنی کی مرده؟  سریع اطراف رو نگاه کردم . مادرم رو دیدم که از شدت گریه یه گوشه افتاده بود و خواهرم در حال تسکین دادن اون بود . شوهر خواهرم با چشمانی پر از اشک در حال خوشامد گویی به مهمان ها بود . تعجب کردم همه بودیم پس کی مرده بود؟ که مادرم از شدت گریه غش کرده بود؟ بغل دستم رو نگاه کردم دوستم رو دیدم اون هم داشت گریه می کرد. آروم ازش پرسیدم می دونی کی مرده؟  ولی اون هیچ جوابی بهم نداد . اعصابم خورد شد سوالم رو بلندتر پرسیدم ولی باز هم جوابم رو نداد . دلم می خواست مثل همه گریه کنم ولی هرچی سعی کردم اشکی از چشمانم جاری نشد . خودم هم نمی دونشستم چم شده بود؟ تو همون حال به طرف در نگاه کردم کسی رو که اصلا انتظار نداشتم کسی که سال ها منتظر اومدنش بودم رو دیدم. مونده بودم هاج و واج اینجا چی کار می کنه ؟ با برادرم دست داد و بهش تسلیت گفت و آروم یه گوشه نشست دوستم با دیدن اون به طرفش رفت و بهش گفت : می دونی؟! خیلی دیر اومدی .... اون دیگه رفته
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 0:30 AM  توسط غریب تنها  | 

کنارم باش ... شاهد لحظه هايم باش... ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...ببين ديگر
 
زمونه طلوع عاشقانه ندارد ... اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود
 
شده ام اري عزيز دلم من بي تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم
 
تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت حس
 
ميکنم پس نرو ... و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم بي تو پوچ و
 
بي مفهوم است اري  عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه ساعت ها بلکه
 
ساليان دراز ميخواهم تو از ان من باشي ميخواهم ان قلب پاک و معصوم در زندان دل
 
من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودي و خواهي ماند اي ستاره
 
ي شب هاي بي قراري اي تک سوار جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به ان ايزد
 
يکتا که تو را مرا افريد قسم که دوستت دارم بمان ... اري بمان شاهد لحظه هايم
 
باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند شمع اب ميشوم و ميسوزم... اي
 
اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني دوستت دارم به اندازه تمام
 
دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق مقدسم دوستت دارم دوست
 
داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب ميشدم و در اتش عشقت ميسوختم
 
دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره ميشدم و دوست داشتنم را به زبان
 
مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو عاشق چشمهايت دل
 
مهربانت تنهايم نگذار ...نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا اشنا شوم اي
 
عزيزم تنهايم نگذار من به جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي
 
شب هاي بي کسي ام تو هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد
 
جنگيد پس تنهايم نگذار تو هم مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در
 
اين دنياي به ظاهر زيبا غرق شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با بودنت
 
طعم  عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را
 
در اين شهر غريب بي کس نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پيوند باش.....
اين بود .

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 9:31 PM  توسط غریب تنها  | 

به شانه هايم زدي
كه تنهاي ام را تكانده باشي
به چه دلخوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟
----------------------------------------------------------------

                    هر نتي كه از عشق سخن بگويد زيباست
                    حالا سمفوني پنجم بتهوون باشد
                               يا زنگ تلفني كه
                     در انتظار صداي توست

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 9:21 PM  توسط غریب تنها  | 

در آن باغ زمستانی سوکوتی بر پا بود

وجود تک گل سنبل سزاوار تماشا بود

گل تنها و پژمرده همیشه زرد و غم خورده

درون باغ پر وحشت به امید سحرگاه بود

هر آن دم غنچه سنبل به دست عابران نم نم

چو تا می رفت بگریزد به زیر پای آنها بود

تمام عابران رفتند ، گلک می خواست بگریزد

ولی ترسید و وحشت کرد ، هنوز یک عابر آنجا بود

اگر چه عابرش برداشت ، گل را در گلستان کاشت

ولی آن سنبل از غصه دگر در آسمان ها بود

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 6:29 PM  توسط غریب تنها 

چه زیباست به خاطر تو زیستن

برای تو ماندنُ به پای تو مردن و به عشق تو سوختن

وچه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن ، برای تو گریستن،

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ای کاش می دانستی بدون تو  مرگ گواراترین زندگیست ،

بدون تو و به دور از دست های مهربانت، زندگی چه تلخ و ناشکیباست ؛

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ،

ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

حرف ها را گاه نمی توان گفت ؛

من لحظه های با تو بودن را با اشک هایم تدائی می کنم ؛

و عطر نفس های تو را در بند بند وجودم می بلعم........

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 6:29 PM  توسط غریب تنها 

تو این زمونه عاشقی فقط یه ادا شده

 هر کی گفته دوست دارم همونجا بی وفا شده 

هر کی گفته یا علی تا آخر قصه بریم

 اول راه  زندگی رفیق نیمه را ه شده

 تو این روزا هرکی به فکر دل شکستنه

 از عاشقی فقط همین قسمت این دلا شده

 این روزا هیچ کسی دیگه برای عشق جوون نمی ده

 اگه نباشی میمیرم بی خودی حرفاشون شده

به هر کسی می گی تو رو برای زندگی می خوام

بهت می خنده و می گه شبیه عاشقا شده

دیگه دارم شک می کنم که عاشقی حقیقیه

 لیلی و مجنون به خدا  فقط  وفقط  تو قصه ها شده

خلاصه با این همه حرف سرتونو درد نیارم

 هر کسی پا گذاشت تو عشق تو زندگی فنا شده

 آخر قصه شد و من تموم حرفا مو زدم

 فقط یه  جمله مونده بود که قسمت شما شده

بی خودی پای عاشقی عمرتونو هدر ندین

تو این زمونه عاشقی فقط یه ادعا شده

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 3:25 PM  توسط غریب تنها  | 

دوست دارم به اندازه ی تموم دنیا

                              نمی دونم کی رو ولی اگه بگم داداشام و دوستم رو بهتره

 

                          خیلی دوستتون دارم

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:35 AM  توسط غریب تنها  | 

 

از شقایق دشت ها را با تو من پُر می کنم

                                   تا ثریا یک خطا با تو تصور می کنم

از همین احساس گل با دشت ها پَر می کشم

                              دست های خسته را با گل تنفر می کنم

بازم اینم از شعر های قشنگ دختر خاله جوونمه

 

                            

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:32 AM  توسط غریب تنها 

داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم چرا؟ داشتم فراموشت می کردم اما تا صدات رسید به گوش من شکستم بی صدا چرا؟داشتی میرفتی از خیال من خزوونی بود بهار من دیدم تو رو خزوونم جوون گرفت تو قلب سرد و ساکتم با نگاه گرم و عاشقت زبون گرفت ... چرا دوباره اومدی صدارو جوون دادی گل بهار و زخم دل دوباره تازه شد ... شوق نگاه خستم و دوباره دوختی آخر ستاره حسرتم بی اندازه شد؟ با راحتم کن و واسه همیشه این گل رو بکن ز ریشه از خیال سرد من برو یا باغبون شو و گلارو باز نشون بده بهار رو از تو وجود خسته ام برو.......

             

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:31 AM  توسط غریب تنها  | 

کاش دستانم را بگیری ، کاش بر چشمانم بنشینی ، چیزی تا غروب نمانده ؛ عطر نیایش در همه جا پیچیده ، فرشته ها از آسمان تا زمین صف کشیده اند . صدای بالهاشان در اضطرابم می کنند در گوشه قلبم چه خبر است؟

 

                           

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:28 AM  توسط غریب تنها 

                 

عشق یعنی یک سجود غرق خون                         سایه ساری در خفا در بحر خون

عشق یعنی دفتر ساحل شدن                                خط زدن بر اشک های چون جنون

عشق یعنی گم شدن در یاس ها                             پرپر گلبرگ این الماس ها

دست های خالی فریاد را                                     پا زدن بر پهنه ی پرواز ها

یادی از پروانه های یک نگاه                               دست های با هم و بی سر صدا

عشق یعنی سایه ای از مهر تو                             یادی از دلواپسی این نوا  

  اینم مال فاطمه جوونمه فداش بشم

                          

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:21 AM  توسط غریب تنها  | 

شعر من در خوابگاه عشق تو شیدا گرفت

                                جای پایش تا ثریا دیده را بر جا گرفت

ابرهای دیده ام سوا گر بالین باد

                                شاید این گلبرگ آخر از ترانه پا گرفت

ای نگاه دیده از اعماق یک گلبرگ عشق

                                جای پایت مانده بر آوای یک آونگ عشق

شهدی از گل بوسه و شهری از این پروانه ها

                                جای پای قلب من ای شاهد بیرنگ عشق

یک نگاه بی تامل در سکوت قلب ها

                                یک صدای گم شده در غربت آونگ ها

شاید این تنها تر از یک خاطه با من نبود

                                 راز من در منجلاب دیده ی آهنگ ها

                     

از شعرهای فاطمه جوونمه

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:20 AM  توسط غریب تنها 

 

من درد تورا از دست آسان ندهم

                            دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

                           کان درد به صد هزار  درمان ندهم

                                 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:13 AM  توسط غریب تنها  | 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:12 AM  توسط غریب تنها 

  

عقل می گفت که دل مسکن و ماوای من است           عشق خندید که یا جای تو یا جای من است

                  

                             

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:7 AM  توسط غریب تنها 

     
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 2:59 AM  توسط غریب تنها 

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه ... عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه... یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگ می شم ....نگاه دریایی تو آبی روی آتیشم.... واست دلم واست تنم واست تمام زندگیم.... از تو دوبارهمن شدم باتو تموم شد خستگیم ....نم نم باروون چشام گواه عشق پاکمه.... همنفس قسمت من دوست دارم یه عالمه.... قشنگترین خاطره ها با تو از تو گفتنه ....آرامش وجود من صدای تو شنفتنه ....

                    

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 2:46 AM  توسط غریب تنها 

کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فرا موشت کنم

                                        یا شبی چون آتش سوزان دل در سینه خاموشت کنم

کاش احساس نیاز دیدنت از وجودم چون وجودت دور بود

                                        در دلم آتش نمی زد آن روز چشمانم کور بود

کاش در باغ رویای دلم دفتر اندیشه ام پر می گرفت

                                        تا که سوزم در خزان زندگی کاش هر گز نمی دیدم تو را

                   

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 2:35 AM  توسط غریب تنها  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کو چه گذشتم        همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

Click to view full size image

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 1:22 AM  توسط غریب تنها  | 

پروانه بیدار است. باد می وزد. مبادا چراغ ها از نفس بیفتند.

پیراهن ابر ها خیس است. من بیدارم.باد عصیان می کند.

آن خیابان رو به رو منتظر من است. مبادا خاطراتمان رنگ ببازند.

کاجها چه زیبا شده اند. حرفهای من می خواهند برهنه در باد بایستند.

چرا ستاره ها هیچ وقت نمی خوابند؟ چرا تو نمی آیی؟

آن خیابان رو به رو منتظر توست......

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:53 AM  توسط غریب تنها 

هر کس به طریقی دل ما می شکند 

                          بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

                    من در عجبم دوست چرا می شکند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شکست دلم کسی صدایش نشنید

                  آری دل من چه بی صدا می شکند

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:46 AM  توسط غریب تنها  | 

یک نفر هست که مرا می فهمد

رنگ دلتنگی چشمان مرا می فهمد

دلم از تشنگی عشق کویری شده است

و دلش حسرت باران مرا می فهمد

یک نفر هست که خودش سبز ترین خاطره هاست

و غم زرد گلستان مرا می فهمد

یک نفر هست که همیشه صمیمانه و سبز

غزل بی سر و سامان مرا می فهمد

 

                                 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:37 AM  توسط غریب تنها  | 

می دونی؟

يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..

تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..

می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..

می بينی ديگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..

از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 4:3 PM  توسط غریب تنها  | 

ای کاش بهم نمی کفتی دیگه نمی خوام ببینمت ... ای کاش بهم نمی گفتی دیگه برام گل سرخ نیار ... که می تونستم برات هر روز گل سرخ سرخ بیارم ... ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم.... ای کاش می تونستم بهت نشون بدم که چقدر دوست دارم ... ای کاش اشکی داشتم که هدیه می کردم...ای کاش با من بودی... ای کاش من خودم بودم... ای کاش یه کم صبرم زیادتر بود... فقط یه کم...ای کاش یه کم اون روز رو فراموش می کردم.. ای کاش تمام این کاش ها واقعی بود.....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 3:36 PM  توسط غریب تنها  | 

به ندای دلت گوش کن 

                                   که بهترین راه کامیابیست

در زندگی ناگزیر از انتخا ب هایی هستیم که آسان نیستند

از آن هراسانیم که هر تصمیم ما آزرده کند کسی را که دوست می داریم

در چنین لحظاتی است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش بسپاریم

اگر تنها نگران خواسته های دیگران باشیم و احساسات خود را نادیده بگیریم

به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت .

به همان ندایی گوش کن که به درستی آن را باور داری،

واستوار از آن دفاع کن

آری،

اگر چنین کنی شادمان خواهی زیست.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 3:36 PM  توسط غریب تنها  | 

با تو ام ای سهراب ای به پاکی چون آب... یادته بهم گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

نیستی سهراب، که ببینی شقایق هم مرد،دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد؟

یادته گفتی بهم: اومدی به سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو؟...

آمدم،آهسته،نرم تر از یک پر قو... خسته از دوری راه ... خسته و چشم به راه ...

یادته گفتی عاشقی یعنی دچار؟فکر کنم شدم دچار...

تو خودت کفتی تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه ... من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب ..

تو خودت گفتی: بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است ....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 3:35 PM  توسط غریب تنها  | 

شبهایم بی ستاره شده است و مهتاب دیگر به میهمانی وجود بی تابم نمی آید

روزهای من پر از اندوه و تشویش است و خورشید را پشت ابرهای نا مهربانی و حسد پنهان کرده است.

قلبم لبریز از درد و تهی از شادی .

تمام وجودم را کینه ای آکنده از درد مرا فرا گرفته است.

من دیگر هستی ام را باخته ام . من برای باختن چیزی ندارم و تلاشی برای بردی نمی کنم.

امروز و دیروز و فردای من مه آلود است و غمگین .

ای کاش این دل پر درد مرا مرهمی بود .

ای کاش نمک بر زخم هایم نمی پاشیدند والتیم بخش وجودم بودند.

دست های سردم گرمای دیگران را هرگز باور ندارد.

من عشق را به مسخره گرفته ام و باور را در قلبم کشته ام.

بر ذهنم و خاطرم حک کرده ام باور هرگز تردید همیشه .

ایمان را به هر کسی و هر چیزی از یاد برده ام.

تمام راه های ورود قلبم را بسته ام و انتظار مهربانی و پاکی را از هیچکس ندارم.

من تمام هستی ام را به غم و سکوت و توهم آلوده کرده ام .

تمام وجودم را تهی از نیاز کرده ام و غنی و لبریز از بی نیازی .

من تمام آرزو هایم را به گور نشانده ام .

تمام خواسته ام مرگ است و آرزویم به خاک رفتن جسم متحرکم.

بی آرزویم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 3:34 PM  توسط غریب تنها  | 

باز این پنجرهی سبز غرور

 راه روشن شدن از آتش سرد

خواب رویائی صحرای قطور

بر درختی بی برگ

شاید این خاطره ی توست که در یاد من است

خاطری سرد پر از رنگ و ریا

گل سرخی در باد

 خاطراتی سرشار از تمنای بهار

گرچه از خواب و خیال سردم

گرچه از باغچه ی پر سر و راز

تو مرا باور کن ای درخت احساس

گرچه با من باشی من همان نسترنم

تو همان خواب پریشان بهار

باز از شعرهای گل خودم فاطمه جون

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 2:21 PM  توسط غریب تنها  | 

میرسد روزی.
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هایی را که با دریای اشکت تر می کنی

مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته های وحشی گل را ز غم پر پر می کنی

مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور می کنی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:41 PM  توسط غریب تنها  | 

گل من گریه نکن هیچکی جوابت نمیده

                                     سرت رو بالا نکن هیچکی نگاهت نمی ده

قلبت رو پاره نکن اینجا تموم قصه شون

                                    آخر قصه یعنی شاه و پری حق و حسابت نمی ده

توی دل غوغا نکن ستاره ها قربونی اند

                                    اشک چشم منو تو گریه نجاتت نمی ده

این سکوت کهنه رو تو قلب من تنها نکن

                                     تیک و تاک ساعت قلب من دیگه فرصت خوابت نمی ده

اشکات رو گوله نکن ابر بهار آخرشه

                                     یعنی وقتی که دیگه هر جا زدی گلی ثوابت نمی ده

گل من شبنم قلبت رو دیگه پاک نکن

                                      صدای ابری یعنی خدا نجاتت نمی ده

از شعر های قشنگ دختر خاله ی نازمه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:34 PM  توسط غریب تنها  | 

خیلی سخته بخوای به کسی که سال ها و ماه ها دوست داشته بگی دوست ندارم!
خیلی سخته به کسی که دوستت داشته و تو هرگز نتونستی دوستش داشته باشی حقیقت رو بگی ... !
خیلی سخته وقتی بهش گفتی ، روح خسته ی خودت رو آروم کنی !
خیلی سخته غرور کسی رو که به خاطر تو شکسته شده نادیده بگیری ! اما مجبوری ! ...
خیلی سخته خودت رو جوری نشون بدی که نیستی ! تا شاید اون ازت دل بکنه ...
درسته تو اون رو دوست نداشتی اما خوب دلت و احساست بهت اجازه نمیده دلش رو بشکنی و همش می خوای راهی پیدا کنی که اون ترکت کنه ! که بفهمه دوسش نداری ...
خیلی سخته که بغض گلوت رو گرفته باشه اما با خونسردی بهش بگی که دوسش نداری ... ! بگی که اونو نمی خوای ... !
خوب تو هم دل داری ! می ترسی دلش رو بشکنی ، همونجور که یکی دیگه دل تو رو شکست !؟
حالا که خودت هم توی این دور گردن جای کسی اومدی که یه روز دل تو رو شکست و حالا تو می خوای دل یکی رو بشکنی ! می فهمی که اون کسی که تورو ترک کرد ، حق داشت ! اون تو رو دوست نداشت و حالا تو یکی دیگرو !
حرفت رو به اون می گی و میری ! دلش رو می شکنی اما از خدا می خوای که دل شکسته اون رو مرحم بذاره !
 
اما تو مجبوری ، تو مجبور بودی !؟
 
دیگه داری با خودت حرف می زنی : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل شکسته رو کی باید بده ! منی که دلی رو شکستم یا اونی که دلش شکسته؟ 
اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد میشه یا اونی که مراقب دلش نبوده ؟
 اما نه ! تو بی تفاوت نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن !  تو مجبور بودی .... چون نتونستی اونو دوست داشته باشی ...
 
من بر سر دوراهی زمان در دلمردگی این ثانیه ها به خاطر شکستن دل تو نابود شدم و تو ندیدی ... ؟!؟
حالا دست ها یم ساده ترین دلواپسی هستند ! تو مرا به مرداب فراموشی می سپاری و من هرگز شکستن دل تو را فراموش نخواهم کرد ... !؟!!
تو مرا در اعماق قلبت دفن می کنی و من همیشه زخمی را که به قلب تو زدم ، زخمی که تو روزی بر آن مرحم می گذاری ! بر دل خواهم داشت !! ....
 
اما باز هم مرا گونه ای دیگر می بینی .... نمی خواهم بدانی که از صدای شکستن قلبت خورد شدم .... دوستت نداشتم اما اشک می ریزم ! پر شدم از حرف های باران خورده ... اما من صبر را آموخته ام ....
با تشکر از بچه های ترانه ها

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:16 PM  توسط غریب تنها  |